تبليغاتX
عشق بهاری
story  
 

او خوشبخت بود. چون هيچ سؤالي نداشت. اما روزي سؤالي به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختي ديگر، چيزي كوچك بود.
او از خدا معني زندگي را پرسيد. اما خدا جوابش را با سؤال خودش داد و گفت: «اجابت تو همين سؤال توست. سؤالت را بگير و در دلت بكار و فراموش نكن كه اين دانه‌اي ا‌ست كه آب و نور مي‌خواهد.»

 

 

او سؤالش را كاشت. آبش داد و نورش داد و سؤالش جوانه زد و شكفت و ريشه كرد. ساقه و شاخه و برگ. و هر ساقه سؤالي شد و هرشاخه سؤالي و هر برگ سؤالي.
و او كه روزي تنها يك سؤال داشت؛ امروز درختي شد كه از هرسرانگشتش سؤالي آويخته بود. و هر برگ تازه، دردي تازه بود و هر باز كه ريشه فروتر مي‌رفت، درد او نيز عميق‌تر مي‌شد.
فرشته‌ها مي‌ترسيدند. فرشته‌ها از آن همه سؤال ريشه‌دار مي‌ترسيدند.
اما خدا مي‌گفت: «نترسيد، درخت او ميوه خواهد داد؛ و باري كه اين درخت مي‌آورد. معرفت است.
فصل‌ها گذشت و دردها گذشت و درخت او ميوه داد و بسياري آمدند و جوابهاي او را چيدند. اما دردل هر ميوه‌اي باز دانه‌اي بود و هر دانه آغاز درختي‌ست. پس هر كه ميوه‌اي را برد دردل خود بذر سؤال تازه‌اي را كاشت.
« و اين قصه زندگي آدم‌هاست » اين را فرشته‌اي به فرشته‌اي ديگر گفت.

 

+ نوشته بهار در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:13 |
سری جدید از اس ام اس های 
 
 جهت مشاهده شما عزیزان قرار داده ام.
 

 

میگن : گوشه آسمون نوشته ٬ هرکی یارش خوشگله ٬ جاش تو بهشته . خدائیش چه شانسی داریاااااا مفتی مفتی داری میری بهشت !!!


***************************


شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش ... اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟

 

***************************

 

ما كه همسایه اشكیم ولى با دل تنگ ..... گر لبى خنده كند یاد شما مى افتیم .

 

***************************

در این بازار نامردی به دنبال چه می گردی؟ 

 نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی


برو بگذر از این بازار ، از این مستی و طنازی 

 اگر چون کوه هم باشی در این دنیا تو می بازی


***************************

صرف فعل نشستن به گویش لری : مو بنیشم تونم بنیشی اونم بنیشه ما که بنیشیم شمام که بنیشید دیه جا نی اونا بنیشن !


***************************

هه هه هه ..... ببخشید ، یه لحظه تو رو تو ذهنم تجسم کردم ، نتونستم جلوی خنده مو بگیرم !


***************************

برام دعا کن می خوام قلبمو عمل کنم . می خوام دریچه قلبم رو ببندم تا تو نتونی ازش بیای بیرون !


***************************

 

کاش گل بودی تا به تلافی همه ی بدیهایت تو را پرپر میکردم



***************************

گر چه ما را نکنی یاد ولی ما هستیم ..... دل به امید پیامی که ندادی بستیم


***************************

انسان عاشق زیبایی نمی شود

بلکه آنچه عاشقش می شود

در نظرش زیباست


***************************

قفسم را مشکن تو مکن آزادم ،

گر رهایم سازی به خدا خواهم مرد ،

من به زنجیر تو عادت کردم .

بارها در پی این فکر که در قلب توام ،

با تو احساس سعادت کرد

به خدا خوشبختم تو محبت کن و بگذار

تا عمری هست من بمانم

چو اسیری به حریم قفست

***************************

اگر مردم می گویند شما دیوانه هستی صبور باش

اگر مردم می گویند شما میمون هستی راحت باش

اگر مردم می گویند شما احمق هستی آروم باش

اما اگر آنها گفتند شما زرنگ هستی مانند یک آتشفشان خروشان شو


***************************

عشقو برات کشیدم ميون موج دريا

رو ماسه هاش نوشتم دوست دارم يه دنيا



***************************

در کنج دلم جز تو کسی خانه ندارد

دیوانه شود شمعی که پروانه ندارد


***************************

شبی در حالت مستی

نشستم گریه ها کردم ،

برای این دل رسوا شبی تا صبح دعا کردم ،

دعا کردم که مهرت از دلم بیرون رود ،

ولی آهسته می گویم خدایا اشتباه کردم


***************************

فکر کردی اس ام اس فرستادم

کارم پیشت لنگه ؟

یا دستم زیر سنگه ؟

فقط دلم برات تنگه!!!


***************************

همیشه قبرستانی در قلبت

برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز !!!


***************************

در کاخ مجلل خبر از عشق مجو

که سعادت همه در کلبه درویشان است


***************************

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

***************************

چون به دوست دل سپردم

به خودم گمان نبردم

که نه بخت وصل دارم

نه تحمل جدایی

***************************

یادمان باشد!!!

زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست...

ساعت بعد حساب داریم!!!


***************************

من بی پناهم تو بی گناهی

دل به تو دادم ، چه اشتباهی

از تو کشیدم شکل کبوتر

نقاشی ام رو بگذار و بگذر

تو این نبودی ، من بد کشیدم

آخه دلت رو هرگز ندیدم تو بی گناهی ،

من بی پناهم - ایمن بمانی از اشک و آهم


***************************

دنيا هـم بـه آدمـهاي خـوش بين نيـاز دارد

هـم به آدمهاي بـد بين ؛

چون افـراد خــوش بـيـن هواپيما ميسازند ،

و افراد بدبين چتر نجات...


***************************

به نامردی نامردان قسم خوردم

که نامردی کنم در حق نامردان عالم


***************************

مي دوني تو مثل چي هستي؟؟؟
.
.
مثله يه تصادف وحشتناك
.
.
كه كشته و مرده زياد داره


**************************

انسان همچون رودخانه است ،

هر چه عمیق تر باشد

آرام تر و متواضع تر است


***************

******************


+ نوشته بهار در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:29 |
  

+ نوشته بهار در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:9 |
 

اگر زندگی خدا نیست ، پس چرا فقط خدا هسـت ؟!

اگر زندگی سـاده نیست ، پس چرا همه در خواب اینقـدر بینقشنـد ؟!

اگر زندگی گل نیست ، پس چرا اشک گل ، آئین عزاست ؟!

اگر زندگی اشک نیست ، پس چرا آسمـان که میگرید ، زمین می خندد ؟!

اگر زندگی صفـا نیست ، پس چرا بی صفـا زندگی نیست ؟!

اگر زندگی زنـده نیست ، پس چرا بوته رز همیشه گل می کند ؟!

اگر زندگی صاف نیست ، پس چرا گورستـانش مه آلود اسـت ؟!

اگر زندگی شراب نیست ، پس چرا این همه مست زنده اند ؟!

اگر زندگی خواب نیست ، پس چرا مرگ ، مردمان را بیـدار می کند ؟!

اگر زندگی سخــا نیست ، پس چرا آسمـان که می بارد زمین می روید ؟!

اگر زندگی لطیـف نیست ، پس چرا خار ، سبز و خشکش یکی اسـت ؟!

اگر زندگی دل آویز نیست  نیست ، پس چرا دل ، به غیر او آویز نیسـت ؟!

اگر زندگی لبخنـد نیست ، پس چرا به وقت مرگ لبخند نیسـت ؟!

اگر زندگی نور نیست ، پس چرا شبهـای سیاهش انگـار زندگی نیست ؟!

اگر زندگی جـور نیست ، پس چرا (( هر روز دریغ از دیروز ))  دروغ نیست  ؟!

 

اگر زندگی ، زندگی نیست

 

پس چرا هیچ چیز در توصیف زندگی

 

بهتر از زندگی نیست ؟!

 

 

+ نوشته بهار در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:58 |

 

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت . راهی بجز گریز برایم نمانده بود . این عشق آتشین پر از درد و بی امید ، در وادی گناه و جنونم کشـانـده بود .

 رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا ، با اشکهـای دیده ز لب شستشو دهم .

رفتم ، که ناتمام بمانم در این سرود .

 رفتم ، که با نگفته ها به خود آبرو دهم .

رفتم ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود . عشق و من و نیـاز تو و سوز و ساز ما . از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح ، بیرون فتاده بود به یکبـاره راز ما .

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم . در لابلای دامن شبرنگ زندگی .

رفتم ، رفتم که در سیاهی یک گور بی نشـان ، فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی ، من از دو چشم روشن و گریـان گریختـم ، از خنده های وحشی توفـان گریختـم ، آزرده از ملامت وجدان گریختـم .

 ای سینـه درحرارت سوزان خود بسوز ، دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر .

می خواستم شعله شوم سرکشی کنم ، مرغی شدم به کنج قفس اسیـر .

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمـان ز گفتـه ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستــم

 

 

+ نوشته بهار در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 14:7 |

پیـام وصـل

jsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gif

 

امشب ای یوسف مصری گذر از کنعان کن           یاد آن خانه که  از هجر تو شد ویران کن

بر لب چاه نشسته است پدر زار و نزار                     ده پیامی و بر او هجر پسـر آسان کن

پیرهن آر به کنعان و بشیری بفرست                   رفع کوری ، تو از این بی سر و سامان کن

یاد آن روز که بودی ببرم خرم و شـاد                     آی و ، یک بار دگر چهره من خندان کن

گرگ را بوسم و بر دیده کشم خاک رهش              گویمش آی نظر بر ، ستم انسان کن

گفت با چاه ، دلم . درد درونش همه عمر            چاه خون گشت بیـا ، درد گران درمان کن

بسته شد ، دکه خوبی و جوانمردی و عشق          از سر لطف بیـا ، باز تو این دکان کن

گشته زندان من این خانه تاریک و سیاه             بوستان بهر من این غمکده و زندان کن

گفت با خون جگر دیده به صد ناله و آه                 رحم بر صورت پرچین و تن لرزان کن

کشتی وصل تو طوفان جدایی زد و برد                ماه رخسار نما ، چاره این طوفـان کن

پشت خم گشته ، پا بی رمق و موی سپید                  فکر این بار گران و تن این بی جان کن

بسکه کوبید فلک بر سر من آهن داغ                شد چو سندان تن من ، گریه بر این سندان کن

آتشم بر سر و ، اشکم شد بر چهره روان          آخر ای شمع ، تو هم گریه بر این گریان کن

می گدازد دل من در غم گم کردیده خویش         داروی درد روان بهر دل بریان کن

 

سوخت پروانه ، عزاداری او شمع نکرد . 

jsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gifjsnpzafn2yz4se30ro4.gif

 

+ نوشته بهار در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 13:31 |

بـاده غم

 

 

گریه ها کرد دلم ، خسته دلم ، وای دلم

آه نشیند در این شهر کس آوای دلم

مست و بی حاصلم و خسته و دیوانه و زار

چه از سرزنش ای دوسـت ، که رسوای دلم

 

گرچو مجنون ندرم جامه به تن عیب نکن

همچو مجنون به خدا غرق تمنــای دلم

شیوه من به جهان ، عاشقی و شیدائی است

این عجب نیست که دیوانه و شیدای دلم

گشته صحرای دلم جای غم و حسرت و درد

چون گرفتـار هوای دل و سودای دلم

تیره شد روز من از دست غم هجر تو ، وای

وای بر روز دل و ، وای به شبهای دلم

ای خدا ، از چه سبب سوخته ای جان مرا

ریختی باده غم از چه به صهبای دلم

در بیابان غمت گشته چو مجنون فگـار

بسته زنجیر جنون بر من و بر پای دلم

 

لیک بشکست در این حادثه مینای دلم 

 

 

+ نوشته بهار در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 12:39 |

 

جـام اگــر بشکسـت

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم

 

سالها رفته است کز هرآروز خالی ست آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم ، آه 

حالیـا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

 

روز ، چون گل ، می شکوفد برفراز کوه

عصر پرپر میشود این نو شکفته ، در سکوت دشت

روزها اینگونه پرپر گشت

لحظه های بی شکیب عمر

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز

 

اینک اینجـا شعر و ساز و باده آمده است

من که جام هستیم از اشک لبریز است ، می پرسـم :

(( در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد ؟

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد ؟

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد ؟ ))

 

ناله من می تراود از در و دیوار

آسمـان اما سرا پا  گوش و خاموش اسـت !

همزبانی نیست تا گویم بزاری ، ایدریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من : فریادهای بی جواب !

 

نرم نرم از راه دور

روز ، چون گل میشکفد بر فراز کوه

روشنایی میرود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من :

 

همچنـان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنـان لبریز از اندوه می پرسـم :

 

جام اگر بشکست ؟

ساز اگر بگسست ؟

شعـر اگر دیگر به دل ننشست ؟؟؟ ......

                                   

 

+ نوشته بهار در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 14:2 |
 

پرستــش

 

ای شب ، به پاس صحبت دیرین ، خدای را

با او بگو حکایت شب زنده داریم

با او بگو چه میشکـم از درد اشتیـاق

شاید وفا کند ، بشتابد بیـاریـم

ای دل چنان بنال که آن ماه نازنین

آگه شود زرنج من و عشق پاک من

با او بگو که مهر تو از دل نمی رود

هرچند بستـه ، مرگ ، کمر بر هلاک من

ای شعر من ، بگو که جدایی چه می کند

کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی

ای چنگ غم ، که از تو بجز ناله برنخاست !

راهی بزن که ناله از این بیشتر کنی

ای آسمان ، به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه و بیابان گریختم

داری خبر که شب هم شب دور از آن نگـاه

مانند شمع ، سوختم و اشک ریختـم ؟

ای روشنان عالم بالا ، ستـاره ها

رحمی به حال عاشق خونین جگر کنیـد

یا جان من زمن بستائید بی درنگ

یا پا فرنهید و خدا را خبر کنیـد

آری ، مگر خدا به دل اندازدش ، که من

زین آه و ناله راه بجایی نمیبرم

جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من

از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرستش او شد گنـاه من

عذر گنـاه من ، همه چشمـان مست اوست

تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من

او هستی من است و آینـده دست اوست

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است

داند که من آن نیم که کنم رو بهر دری

او نیز مایل است به عهدی وفا کند

امـا اگر خدا دهد عمری دگـــــر

 

+ نوشته بهار در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 13:42 |

در دل خسته ام چه میگذرد ؟

این چه شوری است باز در سرمن ؟

باز ، از جام من ، چه می خواهند

  برگهـای سپید دفتر من ؟  

من به ویرانه های دل ، چو بوم

روزگـاری است های و هو دارم

ناله ای دردناک و روح گـداز

بر سـرگور آرزو دارم

این خطوط سیاه سردرگم

دل من ، روح من ، روان من است

آنچـه از عشق او رقم زده ام

شیـره جان ناتوان من است

سوز آهم اثر نمی بخشد

دفتری را چرا سیـاه کنم ؟

شمع بالین مرگ خود باشم

کاهش جان خود نگاه کنم

بس کنم این سیاهکاری ، را

گرچه دل ناله می کند : (( بس نیست )) !

برگهای سپید دفتر من ،

از شمـا روسیـاه تر ، کس نیست .

 

 

 

 

 

+ نوشته بهار در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت 13:1 |


Powered By
BLOGFA.COM


اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

فال عشق